نمیدانم از چه برایت بنویسم؟
از تنی خسته زیر حجمهی غم و دردی که مرا از پای درآورد... یا از عشقی که قرار بود پرورش دهندهی نهال جان و روحم شود اما اکنون...؟!
چه بگویم؟ که خود بهتر از من مرا میدانی...
رویای دیروز، عشق دیروز و آمال و آرزوی دیروز چه زود پژمرد، چه زود مرد!
چه زود مرد تو برایت مرد؟!
ای رویای دیروزم، ای عشق شب و روز افروزم، ای روشنایی شام تار و ای نور روزهای روشنم، با توام با تو...
نمیدانم از چه برایت بنویسم از نفرین و آه یا از آرزویی تباه؟!
دردی در سینه دارم که کس ندارد، عشقی در دل دارم که دلی آن را ندارد، روزهایی را دارم سپری میکنم که میخواهم کس در این روزگاران قرار نگیرد، اما چرا من؟!
از چه برایت بنویسم؟!
از قطرات اشک جاری بر گونههایم، از صدایی که تنها از تو برایم به یادگار مانده و بارها آنرا شنیدهام و میشنوم...
از چه برایت بنویسم؟!
کاش میشد که یکبار تو برای من بنویسی